تبليغاتX
رز
























رز

دیگر داریم کم کم جمع و جور می کنیم خانه را. یکسری لوازم را در انباری گذاشتیم و یکسری را به خانه مامان خودم ومامان همسری منتقل خواهیم کرد.

برای دوشنبه و سه شنبه هم برای فروش لوازم الباقی و لباسهایی که آوردم اقدام خواهم کرد. احتمالا از صبح تا عصر قبل از ساعاتی که همسری برمی گردد خانه.

 البته اگر برای کسانی از دوستام صبح مقدور نبود باهاشون خصوصی هماهنگ می کنم که یک عصری بیایند.

از امروز عصری ساعت ۶ فیزیوتراپی من شروع می شود. امیدوام خوب شود کمرم!

کلی سرم شلوغ هست و الان عسلی بیدار شده. من بروم شیر بدهم .

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 16:16 توسط رزماری|

خیلییییییییییییییی این روزها سرم شلوغ شده و با وجود عسلی کلی وقت کم می آورم ونمی دانم چطور این همه کار را تمام کنم؟!!!

چند روزی هست که خانه را برای رهن کامل به چند تا بنگاه مسکن سپردم و کلی هم متقاضی انگار زیاده اما دلم نمی خواهد که خانه را دست هرکسی بدهم برایم خانواده و شخصیت آنها مهم هست. به مجرد اصلا نمی خواهم اجاره بدهم چون شنیدم خلافکاری زیادهست. یک خانواده تحصیل کرده و جمع و جور می خواهم که خانه را سالم نگه دارند یا حداقل آسیب را بزنند. چون خیلی از لوازم را مجبورم بگذارم بماند از جمله لوسترها و ظرفشویی و ...

مهمان بازی های فامیلی هم خیلی انجام شده و هم از فامیل همسری و هم از فامیل خودم برای دیدن رایان آمدند و فقط چندتایی از دوستانمان مانده اند که اگر این پنجشنبه و جمعه بیایند دیگر فروش لوازم را شروع می کنم. احتمالا از شنبه یا یکشنبه فروش را می گذارم و حتما هم به دوستانی که مایل بودند لوازم و لباسها را ببینند خبر خواهم داد. پس منتظر باشید لطفا.

فقط من ترجیحا می خواهم برای صبح تا عصر فروش بگذارم تا مامان بهم کمک کنند برای نگهداری عسلی و همسری هم سرکار باشد راحت تر هست. اگر برایتان صبح مشکل دارد بهم خبر دهید تا برای همان فرد یک روز عصری خصوصی وقت بگذارم.

از یکشنبه هم ساعت ۶ عصر وقت فیزیوتراپی دارم برای کمردردم دکتر تجویز کرده برای ده جلسه ! امیدوارم خوب شوم زودتر.

پریشب هم عسلی برای اولین بار شب بدون من و باباییش بود و گذاشتیمش پیش مامان و رفتیم گردش و سینما و شام بیرون و تحویل گرفتن گوشواره ام ( خوب درستش کرده و راضی هستم). دیروز هم جند ساعتی رفتم ارایشگاه و موهایم را هایلایت کردم و زمینه موهایم را هم چند درجه تغییر دادم و کوتاه هم کردم.

چند ساعتی به خود رسیدن خیلی مزه میدهد این روزها با این حجم بالای کار و فرصت کم و کم خوابی ها

راستی برای روز مادر چه هدیه ای مناسب هست؟ اصلا امسال هیچی به فکرم نمی رسد!

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 12:22 توسط رزماری|

خوب این هفته هم بدون اینترنت گذشت !!! خیلی از این بابت دلخورم !!!

روابط با همسری هنوز خوب نشده ! به نظرم دارد کمرنگ تر هم می شود!!!

می خواهم باهاش صحبت کنم راجع به این موضوع اما دنبال فرصتی هستم که آرام باشم تا با ناراحتی یا عصبانیت حرفم را نزنم. هنوز که فرصتش پیش نیامده!

یک عزیزی از اطرافیانم دچار یک بیماری خیلی سخت شده هست و علاجش با خداست. خیلی نگران و ناراحتش هستم چون دو تا بچه کوچک هم دارد و اگر برایش اتفاقی بیفتد خانمش و بچه هایش خیلی صدمه می بینند. خودش هم انسان فوق العاده ای هست. خیلی موفق و با تحصیلات عالیه ( استاد دانشگاه هست) و خیلییییییییییییییییی انسان. لطفا برایش دعا کنید. شاید خدا صدای ما را بشنود.

 

میوه چقدر گران شده؟!! گلابی کیلویی یازده هزار تومان!!!! خیلییییییییییییی گرانه!!

تقاطع اتوبان یادگار با آزادی چقدر تغییر کرده ! گم شدم و سر از خیابان جی در آوردم!!! کلی دور خودم چرخیدم. می خواستم بروم به کمیسیون پزشکی که بیمه معین کرده بود بروم برای تاییدیه زایمان خارج از کشور!!! شناسنامه بچه را قبول ندارند! کمیسیون خودشان را قبول دارند !! داخل کمیسیون پزشکی هم با شناسنامه بچه کار داشتند !!!! همه چیز برعکس هست.

سوابق بیمه ام برای 6 سال گم شده !!! وجود ندارد!!! لجم در آمده حالا باید به شعبات بیمه بروم و دنبال سوابقم هم باشم در این فرصت کم. همه اینها را برای مرخصی زایمان لازم دارند. 11 سال پول بیمه گرفته اند و حالا برای چند ماه بازی در می آورند ! چه فرقی می کند که زایمان کجا باشد مهم حق بیمه ای هست که این همه سال پرداخت شده. مگر نه؟

از جمله کارهایی که دارم چاپ عکس های عسلی هست و می خواهم آتلیه هم ببرمش و عکس بیندازد.

متاسفانه دفتر ویزا سفارت کانادا در تهران بسته شده و برای همین مامان و بابا من دچار مشکل می شوند برای ویزا و همین من را غمگین می کند چطور بروم وقتی می دانم به سختی ویزا داده می شود!!

کمردرد شدیدی دارم این روزها. مال زایمان سزارین و اپیدورال کردن هست. پیش دکتر ارتوپد رفتم و عکس رادیولوژی ستون فقرات داد و فعلا که برایم ده جلسه فیزیوتراپی تجویز کرده است باید یک مرکز فیزیوتراپی نزدیک پیدا کنم چون عسلی را زیاد نمی توانم تنها بگذارم.

شاید ماساژ هم برایم خوب باشد. یک ماساژور خوب اگر سراغ دارید بهم لطفا معرفی کنید.

کلی کار نیمه تمام دارم.چطور برسم انجامشان بدهم قبل از رفتن؟!

برای فروش لوازم هنوز اقدام نکردم. فقط به مغازه  ای که سه سال پیش مبلمان را ازش خریدیم سر زدیم که دیدیم دیگر وجود ندارد !!!!! باور کردنی نبود!!! از یک مغازه ای سوال کردم برای مبلمان که کار استیل داشت و به من گفت بهترین راه این هست که در میان فامیل و دوست و همسایه مبلمان را بفروشم. من مبلمان و نهارخوری و بوفه را دوازده میلیون وپانصد هزار تومان سه سال پیش خریدم. به من پیشنهاد داد که حدود هشت میلیون بفروشم. این در حالی هست که سبک کار مبل من در حال حاضر در بازار 35 میلیون هست! به نظرم 8 خیلی کم هست و به دلار می شود 4 هزار دلار حدودا و با این پول اصلا یک نهار خوری هم آنجا نمی توانم بخرم. اما خوب چاره ای نیست و احتمالا همان حدود 8 بفروشم.

یک ست کاناپه ای 7 نفره هم دارم راحتی سبک آمریکایی که دارای دو تا دو نفره و دو تا تک نفره هست و آن را 900 تومان  گفت بفروشم !! باز هم خیلی مفت می شود . اشکال ندارد.

سایر لوازم را این هفته برای فروش می گذارم و حتما با شماره هایی که بهم دادید تماس خواهم گرفت.

برای لباس ها هم که سوال کرده بودید. اکثرا سایز های 38 یا 36 هست. پیراهن ها هم اکثرا سایز S  یا M

هست.کفش هم سایز 38 هست. کیف هم از TOMMY Hilfiger   هست و یکی دو تا مارک دیگر. مایو هم چند تا بیکینی هست. چند تا لباس خواب و  چند تا سوتین و لباس زیر. ( سوتین ها خیلی عالی هست ) همسری برایم سوغاتی گرفته بوده که به دلیل اینکه من الان شیر می دهم هیچ کدام سایزم نیست برای همین همه را می فروشم.

چند تا لباس مجلسی خیلی شیک هست. شلوار جین . بارونی مشکی و قهواه ای از مارک بربری . یک چند دست هم از مارک های ZARA  و Mango و  H&M و Tommy و Gap

دوست داشتم همانطور که خواسته بودید عکس بگذارم اما با این بی اینترنتی ( از منزل مامان چک می کنم) و سرعت کم امکانش نیست فعلا. با شمار ه های تماسی که برایم گذاشته اید تماس خواهم گرفت.

 *** هنوز موهایم هویجی هست مامان نگذاشت رنگ کنم. بهم گفته بهم می آید چون مامانم گفته قبول دارم حرفش را. حالا قبل از برگشت رنگ می کنم. دنبال اکستنشن هم هستم برای موهایم. سراغ دارید؟؟؟؟؟ ۱- جایی که خوب اکستنشن کند + ۲- جایی که رنگ روشن خوب در بیاورد یا هایلایت ملایم

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 23:2 توسط رزماری|

بالاخره پس از هشت ماه به تهران برگشتم. در فرودگاه مامان و بابا به استقبال ما آمده بودند و دو تا ماشین هم آورده بودند تا همگی جا شویم چون کالسکه و صندلی ماشین عسلی را هم آورده بودیم. در طول پرواز من خیلی خسته شده بودم و مامان و بابا تصمیم گرفتند شب پیش ما بمانند تا از عسلی مراقبت کنند تا من وهمسری بخوابیم. در خانه هم برای ورود عسلی کیک بی بی شکلاتی سفارش داده بودند و رویش هم برایش نوشته بودند. اتاق عسلی را برایش تزئین کرده بودند و کلا خیلی مامان و بابای من برایمان زحمت کشیده بودند. خانه هم کاملا تمیز شده بود و برق می زد و یخچال هم پر شده بود و چند مدل غذا هم مامان برایم پخته بود تا یک هفته ای آشپزی نکنم. واقعا در دنیا هیچ کس مثل پدر ومادر آدم را دوست ندارد و از دل و جان مایه نمی گذارد. خدا حفظشان کند و سلامت نگهشان دارد.

شارژر موبایلم نیست و برای همین هنوز موبایلم را روشن نکردم و از همه دوستان و دنیا این طرف بی خبرم !!!!

سه شنبه هم سالگرد چهارمین سال عقدمان بود و مامان عسلی را نگه داشت و من و همسری رفتیم دوتایی بیرون . اول به طلا فروشی و در آنجا من سفارش یک جفت گوشواره یاقوت کبود دادم که با انگشترم که پارسال همسری خرید ست شود. چقدر طلا گران شده !!!!!!

زیاد راضی به این همه پول خرج کردن نبودم خریدن طلا با این قیمت این روزها که مردم کلی مشکلات دارند به نظرم صحیح نبود اما همسری اصرار داشت چون برای زایمانم هم می خواسته خودش طلا خریداری کند و ترسیده که خوشم نیاید و برای همین اصرار داشت که حتما هرچه می خواهم بگیرم و من هم گوشواره را سفارش دادم و ده  روز دیگر حاضر می شود. طلا فروش از مدلی که توضیح دادم تا برایم بسازد کلی خوشش آمد.

شام هم رفتیم بیرون و تازه متوجه شدم که چقدر قیمت ها زیاد شده !!!!

 

اسباب خانه را برای فروش خواهم گذاشت بعلاوه چند دست لباس که نو هست و الان سایزم نیست و اشتباه کردم که خریدم!!!  باید قیمت گذاری کنم. البته لباسها را همان قمیت که خریدم می گذارم . چند تایی هم مایو و کیف و کفش و بارانی هست که همسری برایم در سفر اروپا گرفته بوده که آنها را هم چون نمی توانم با خود ببرم می فروشم. همان قیمت خرید.

راستی اگر کسی مایل هست که لوازم منزل خریداری کند به طور خصوصی به من اطلاع دهد. تا باهاش هماهنگ کنم می توانید تلفن خود را برایم بگذارید.

راستی فعلا خانه خودم اینترنت ندارم برای همین شاید دیر جواب بدهم باید از خانه مامانم  چک کنم

کامنت ها را جواب خواهم داد. فعلا باید فکر یک شارژر موبایل باشم

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 10:57 توسط رزماری|

قرار بود پست قبلی آخرین پست باشد اما امروز آنقدر لجم گرفته که تا اینجا ننویسم و تا نگویم دلم خالی نمی شود. فقط پیش شما ها راحت می توانم درد دل کنم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 9:32 توسط رزماری|

سلام سلام. من این روزها کلی حس های مختلف دارم یا ناراحتم و یک دفعه اشکم در می آید یا عصبانی می شوم تندی از دست همسری و کارهاش و یک عالمه هم خوشحالم برای برگشتن به تهران و دیدن مامان وبابا و کلی هم اضطراب دارم برای فروش خانه اینجا و پیدا کردن جای جدید و اینکه آیا تصمیم درستی گرفتم برای جابجایی چون اینجا محلش فوق العاده هست و کلی هم نگرانی دارم برای جمع کردن خانه تهران ولوازم و کلی هم ترس دارم برای اینکه شاید شاید این کندن از تهران سرآغاز دوری دائمی باشد که اصلا دوست ندارم و در دلم وحشت دارم از ازش.

حالا شما بگید آخر یک خانمی که تازه زایمان کرده و کلا همه هورمونهایش قاطی و پاتی هست با این همه حس های مختلفی هم که دارد چه حالی باید داشته باشد؟؟؟؟؟ تا حالا اینقدر حس متفاوت را همزمان نداشتم

دیروز موهایم را رنگ کردم گفتم قبل از برگشتن ریشه های موهایم را رنگ کنم و ظاهرم برای جند روز اول مرتب باشد تا سر فرصت تهران بروم آرایشگاه. یک رنگ موی خوش رنگ ( از روی جلدش که چه خانم خوشرنگی بود موهایش) خریدم و شب پس از خوابیدن عسلی موهایم را رنگ کردم. اما چشمتان روز بد نبیند پس از شستن موهایم دیدم که تقریبا کله هویجی شدم!!!! حالا چرا روی زمینه موهای من مخصوصا ریشه های موهایم که قهوه ای تیره بوده این رنگ در آمده را خدا عالم هست  قیافه ام خنده دار شده و دیگر کاریش نمی توانم بکنم ! به من آرایشگری نیامده به خدا

حالا بروم یک رنگ دیگر بخرم و بگذارم؟ بدتر نشود؟!!! صبر کنم تا تهران؟ دم آخر و خداحافظی از قوم همسر با کله هویجی؟ نمی دانممممممممممم!!!!

دیگر فرصت زیادی هم تا برگشت ندارم. هنوز خرید های عسلی ( پمپرز و شیر خشک و قطره ویتامین د و چند تایی لباس راحتی تو خانه مانده است). همه اش هم تقصیر همسری هست چون هر زمان که می گویم می گوید کلی فرصت هست و عجله نکن و ... حالا دو روز مانده تا پرواز و همه چی مانده ! برای من که همیشه کارهایم را کلی زودتر انجام می دهم به امید همسری ماندن دردسر شده است. چون یا باید او عسلی را نگه دارد و من بروم خرید یا با هم سه تایی برویم و این قضیه را مشکل کرده چون همسری تنها بمان با عسلی در خانه نیست

احتمالا این آخرین پستم از اینجا باشد چون این دو روزه کلی کار دارم و بعد هم که جمعه شب عازم هستیم و تازه یکشنبه صبح می رسم تهران .با کلی جت لگ ساعتی و خستگی احتمالی از بچه داری در هواپیما برای دو پرواز طولانی و بیشتر از ۲۴ ساعت.

خوشبختانه با مامان که صحبت کردم کارگر برده اند خانه ام و همه جا را تمیز کردند و مامان مشغول پر کردن داخل یخچال بود. از آن جهت ها خیالم با وجود مامان کاملا راحت هست. باید ببینم که موبایلم کار می کند یا قطع شده این مدت !!!

به هر حال اگر این پست آخرم بود فعلا خداحافظ تا تهران و به امید اینکه زودی اینترنت دار بشوم تا آپ کنم و خبرهای جدید را بدهم.

راستی چند روز پیش که با همسری و عسلی اطراف خانه مان گردش می کردیم جایتان خالی بود چون همه جا پر از شکوفه و زیبا و درست مثل بهشت شده چند تا عکس از خیابان پشتی خانه مان قرار می دهم در ادامه .به راستی مثل دالان بهشت نیست؟؟؟

دوستتان دارم . فعلا خداحاظ برای چند روز


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 23:5 توسط رزماری|

خداراشکر که امروز به سلامتی مدارک ایران عسلی با پست سفارشی رسید ( شناسنامه و پاسپورت) و در نتیجه ما هم به خانه برمی گردیمممممممممممم.

آخ جون خیلیییییییییی خوشحالم. تقریبا ۸ ماه هست که دور بودم و کلی دلم تنگ شده. برای خانه مان برای بهار تهران و  مامان و بابا و دوستانم.

برای جمعه شب بلیطمان را تایید کردیم و فکر کنم یکشنبه صبح زود تهران باشیم.

خانه اینجا را هم برای فروش گذاشته ایم و چند روزی درگیر کارهای وکیلش بودیم و از خانه مان یک ویدئو کلیپ کوچک درست کرده و در سایت فروش اینجا گذاشته تا مشتری ها ببینند. اینجا همه چیز به صورت دنیای مجازی انجام می شود و خیلی ساده تر است.

لینک کلیپی را که درست کرده در ادامه مطلب قرار می دهم.

خیلی دوست دارم در تهران و پس از اینکه جت لگ برطرف شد و زمان بدنمان تنظیم شد یک قراری بگذارم و چندتایی از دوستان وبلاگی ام را ببینم. حیف که زمان زیادی را در تهران نخواهیم ماند حداکثر دوماه پس باید از این زمان کوتاه نهایت استفاده را بکنم و کلی کار دارم که انجام بدهم.

تمام فامیل مشتاق دیدن عسلی هستند و باید یک مهمانی برای فامیل خودم و یک مهمانی برای فامیل همسری بدهیم تا عسلی را ببینند.

خوشبختانه برای ماهگرد این ماه عسلی پیش مامان و بابا خواهیم بود.

احتمالا کلی از لوازم خانه و لوازم خودم را برای فروش بگذارم. کلی لوازم را به افراد مختلف هدیه دهم. کلی لوازم را به نیازمندان بدهم و یک مشتری خوب هم برای رهن خانه پیدا کنم.

امیدوارم امسال برای هموطن های عزیزم سال خوبی باشد با وجودیکه می دانم و شنیدم که چقدر زندگی ها سخت شده و مردم عصبی و افسرده شدند. خدا همه چیز را بخوبی برای همه رقم بزند و رنگ سعادت و شادی تو خانه تک تک هموطن های عزیزمان بیاید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 7:58 توسط رزماری|

این هفته قرار هست که خانه را برای فروش بگذاریم. اینجا پروسه فروش و خرید خانه فرق دارد و ما یک نماینده داریم و خریدار هم یک نماینده خواهد داشت و نمایندگان ما با هم توافق خواهند کردو در نهایت وکلای دو طرف کار را تمام خواهند کرد و نه ما خریدار را می بینیم و نه آنها فروشنده را می بینند. خیلی مکانیزه کارها جلو می رود. هنوز قیمت گذاری نکردند و حالا فردا قرار هست که نماینده ما بیاید و از داخل خانه عکس تهیه کند و در سایت خودشان بگذارد. گفته همه چیز باید مرتب از نوع ژورنالی باشد و الان برای من با بچه کوچک خیلی سخت هست که همه چیز را آنطوری مرتب نگه دارم.

اما خودم هم ترجیح میدهم زودتر این خانه فروش رود تا در یک محل دیگر که دورتر باشد از اینجا خانه تهیه کنیم همان جریان دوری و دوستی  طی دو یا سه سال آینده ضروری هست

پاسپورت اینجای عسلی آماده شد اما از شناسنامه و پاسپورت ایرانی خبری نیست و امیدوارم زودتر حاضر شود تا ما هم برگردیم تهران. خیلی دلم تنگ شده است از اواخر شهریور پارسال اینجا هستم.

این روزها روابطم با همسری عجیب شده ! از بس که خسته هستیم هردو و فرصت معاشرت با هم را کمتر داریم و شبها یک زمان کوتاه برای صحبت که آن هم تازگی ها همه اش بحث نوع خانه جدید و محلش هست. همسری هم که شبها تا دیروقت با تهران مشغول کار هست چون از ۸ صبح کارمندها می آیند و اینجا نصف شب هست و چندین ساعت اینطوری می گذرد و این باعث شده همان زمان شبها را هم برای صحبت از دست بدهیم حس خوبی روی این موضوع ندارم واحساس می کنم از لحاظ عاطفی داریم از هم دور می شویم. همین که در سال گذشته حدود ۵ ماه دور بودیم البته نه پشت سر هم و همسری در رفت و آمد بود. اما در کل دوری طولانی بود و حالا هم که ...

کمی نگران این دوری احساسی هستم. خودم هم کمی بداخلاق و زودرنج شده ام. حالا شاید برای بعد از زایمان این حالت طبیعی باشد اما در کل همسری درک این را نمی کند!!

نباید بگویم اما برای اولین بار احساس کمبود محبت از جانب همسر را می کنم باید یک فکر اساسی برایش بکنم

خوشحالم که به زودی برمی گردم تهران. کلی کارها می خواهم بکنم. کلی هم آدم های مختلف را باید ببینم. کلی دوست و ...

راستی یک چیز خنده دار.... می دانید هدیه برادر همسری به جاری در روز تولدش چه بود؟؟؟

یک انگشتر یاقوت کبود درست مدل مال من که پارسال عید همسری برایم خریده بود من  اینجا مدام دستم بوده این ایام چون بجای حلقه ام دستم می کردم در همان انگشت. جالب بود برام کلی

درست مثل همان

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 8:42 توسط رزماری|

مهمانی شنبه شب جاری به یکشنبه (سیزده بدر ناهار) تبدیل شد! با یک ایمیل همه چیز را تغییر داد. البته بد هم نشد چون هر سال که ایران بودیم مادر همسری سیزده بدر ها می آمد خانه ما چون تنها بچه اش در ایران همسری بود و همه کارها گردن من می افتاد. امسال احتمالا جاری دیده است مجبور می شود دوبار مهمان داشته باشد چون همسرش پسر بزرگ هست و برای اولین بار ما از این بابت سود کردیم

از آنجا که مهمانی ناهار بود وبرای سیزده بدر هم بود دیگر نمی توانستم بلوز سیلک قرمز را بپوشم ! من هم مانده بودم که بااین سایز جدیدم چه بپوشم که هم مهمانی ای باشد هم تا حدی هم اسپورت باشد که برای سیزده بدر مناسب باشد چون می دانستم تمام دوستانشان هم دعوت دارند و می بایست شیک هم می بودم

در دقایق آخر تصمیم گرفتم یک پیراهن اسپرت بپوشم که مشکی آستین بلند هست و دور یقه اش و پایین دامنش یک نوار پهن قرمز دارد و کلا پیراهن کاملا چسب و کوتاه هست. آن را با یک جوراب مشکی ضخیم پوشیدم و زیرش هم یک گن پوشیدم برای اولین بار در عمرم گن پوشیدم چون خیلی پیراهن چسب بود و من می خواستم کوچکترین برجستگی اضافی به چشم نخورد و عجیب اینکه آنقدر خوش هیکل شدم که نگوووووووووووو از همسری مشورت گرفتم خیلی خوشش آمده بود و گفت همین خوب هست و همین را بپوش پس از تائید همسر از بابت تنگی و کوتاهی پیراهن با اعتماد بنفس رفتم مهمانی رویش هم یک بارانی قرمز پوشیدم و خیلی تیپ اسپرت خوبی شد با یک بوت بلند مشکی ( چون بارونی بود هوا).

ما هم دیر رفتیم نزدیک ساعت ۲ شد چون عسلی خوابش می آمد و منتظر بودیم بیدار شود. خلاصه که دیر رفتیم و همین باعث شد که زحمت کمک کردن هم از من به در شود چون همه بودند و تا ما رسیدیم ناهار کشیده شد 

همه دوستانشان هم مبهوت بودند که من چطور هنوز دو ماه نشده از زایمانم همچین خوش هیکلم و جاری هم لجش در آمده بود

خلاصه که من هم کادو تولد جاری را برده بودم که اگر مناسب بود زمان بدهم که دیدم بلههههههه همه دوستانش هم کادو آوردند و خودشان هم کیک خریده اند و گویا رسما سیزده بدر ما تولد بازی هست  ما هم کادو را دادیم و راحت شدیم از یک بار دیگر خانه شان رفتن.

چیزی که جالب بود اینکه مادر همسری برای جاری کادو تولد خریده بود ( تا حالا برای من یک کادو تولد هم نگرفته !!!!!) تا این اندازه فرق می گذارد. البته یک بلوز بنجول گرفته بود اما همین که برایش کادو خریده برای من بهانه ای شد که شب به همسری کلی غرررررررررر زدم همسری هم جوابی نداشت و کلی خوب شد

ما هم عصری برگشتیم خانه و اینچنین سیزده ما بدر شد

*****

همچنان دنبال خانه جدید هستم و جدی گرفتم موضوع را شدید. دوری و دوستی بهتر هست مخصوصا برای ما که قرار شده طولانی بمانیم و من هم به آرامش نیاز دارم.

امروز عسلی برای اولین بار سوار مترو اینجا شد و سه تایی رفتیم به یکی از مراکز خرید بزرگ و دوماهگی عسلی را آنجا خصوصی جشن گرفتیم برایش یک کیک کوچولو گرفتم همانجا و با شمع ۲ فوت کردیم. هم به ما خوش گذشت هم خصوصی بود و عسلی هم همکاری کرد ولی نمی دانم چرا موقع عکس گرفتن نمی گذارد با کیک عکسش را بگیریم

امروز عسلی اصلا دلش نمی خواست شیر بخورد و مدام جیغ می زد موقع شیر خوردن اما بقیه مواقع آروم بود. این دیگر مدل جدید هست!

حسابی هم از زمانیکه باباش آمده بغلی شده و حتما باید در بغل و راه رفتنی بخواب برود و من وهمسری از کمر درد افتاده ایم

 درادامه عکس ..


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 9:1 توسط رزماری|

در پاسخ به شیما خانم برای انتخاب محل سکونت در تورنتو لطفا ایمیل یا آدرس وبلاگت را بهم بده خانمی تا برایت بگویم. هیچ آدرسی برای پاسخ برایم نگذاشتی!
نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 7:51 توسط رزماری|

دیروز ویزیت دکتر عسلی بود و پس از معاینه هم دوتا واکسن بهش زده شد به هر دو تا پایش و طفلکی عسلی خیلی دردش آمد.شب یک مقدار تب داشت و برای اولین بار دارو مصرف کرد. قطره تایلنول ( شبیه استامینوفن) و یک مقداری هم بدخواب شده بود پسرم.

خدا را شکر که امروز حالش بهتر  هست.

در راستای تعویض خانه با یک کسی که کارشناس این کار هست و دفعه قبلی هم همین آپارتمان را برایمان پیدا کرد صحبت کردیم و قرار شده از هفته آینده در خصوص فروش اینجا و پیدا کردن جای جدید بهمان کمک کند. این آقا از دوستان برادر همسرس هست و همه اش می پرسید چرا می خواهید محل را عوض کنید؟ چرا می خواهید دور شوید؟ ( آخر محل فعلی ما جای خیلی خوبی از شهر هست و معمولا معقول نیست کسی از اینجا جایش را عوض کند) من هم بهانه ام این بود که بچه به خانه ویلایی نیاز دارد و اینجا خوب نیست و ....

همه اش سعی داشت نظر ما را عوض کند که موفق نشد وهمسری هم خوشبحتانه با من موافق هست

دیروز تا حالا هم با همسری سرسنگین هستم. چون من سر کارهای مختلف بهش توضیح می دهم و ... دیروز یک دفعه به من گفت که چقدر غر می زنی به من هم خیلی بر خورده است شدیدااااااااااااااااااااااااااااااااااا چون تمام حرفهایم درست و در راستای بهبود همه چیز هست اما گویا مردها حوصله این حرفها را ندارند. الان هم باهاش کم صحبت می کنم فقط در حد جملات کلی. لجم گرفته و دلم شکسته از دستش. چون بجای اینکه هوای من را داشته باشد این روزها که این همه تحت استرس بوده ام و همه کارها را خوب انجام دادم به من می گوید غر می زنی

 

نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 7:36 توسط رزماری|

الان اینجا ساعت ۱۰ شب هست عسلی را خواباندم و خودمان هم شام خوردیم. همسری رفته منزل برادرش باهاش کار داشت و من بعد از مدتها تنهایی و در آرامش نشستم که کمی وبلاگ گردی کنم. کتری هم سر گاز هست و منتظرم آب جوش بیاید تا یک چای بخورم. در دوران حاملگی اصلا چای دوست نداشتم در حالیکه من یک چای خور به تمام معنی بودم. الان دوباره علاقه ام به چای برگشته و حسابی کیف می کنم با یک لیوان بزرگ چای جای شما خالی.

روی تخت اتاق مامان اینها نشستم. جایشان خیلیییییییییی خالی هست. دلم می گیرد وقتی این اتاق را خالی می بینم. کاشکی می شد طولانی تر بمانند. امان از این ویزاها !!! خیلی حیف هست که مهاجرت برای والدین را به تازگی بسته اند من تازه تصمیم داشتم برای آنها اقدام کنم اما دیگر امکانش نیست و همین هم غمی به من اضافه می کند چون اگر اینجا ماندنی باشم خیلی از آنها دور می شوم و انصاف نیست که بعد از این همه سال و زحمتهایی که برایمان کشیدند تمام بچه هایشان این طرف دنیا باشند و آنها تنها آنطرف دنیا بزرگترین غم من برای ماندن در کانادا دوری از آنهاست و گرنه تمام شرایط دیگر را می توانستم تحمل کنم باید راهی برایش پیدا کنم. حتما راهی هست

آب جوش آمد و من الان یک لیوان چای زعفرانی دارم. بفرمایییییییییییید چای

سمت چپ من منظره زیبایی از درختها و ماشین ها در شب قرار دارد کلا از این بالا و با دید عالی که دارم تمام دنیا زیباست. دوست دارم کمال استفاده را از این ایام ببرم. خدا را شکر همه چیز خوب جلو رفت و عسلی با تمام تنهایی ها و سختی های من طبق خواسته مان اینجا بدنیا آمد و حالا منتظر مدارکش هستیم و تصمیم گرفتم که برگردم تهران ( فکر کنم تا اواخر فروردین ماه) شاید یکی دوماهی تهران بمانم تا کارهای خانه را سر و سامان بدهم.

علیرغم میل باطنی ام میخواهم یک سری از لوازم را بفروشم و یک سری را در طبقه پایین منزل پدرم نگه دارم و خانه را رهن کامل بدهیم. فایده ای ندارد که سه یا چهار سال همین طوری بماند و کلی هم پول شارژ و ... بدهیم. نمی دانم الان قیمت ها برای خانه و رهن آن چطور هست. امیدوارم یک قیمت مناسب و از آن مهم تر به یک خانواده معقول رهن بدهیم تا نابود نکنند تما م آنچه را که من کلی با عشق فراهم کردم. کابینت ها نو هست. داخل حمام کابین سونا و جکوزی هست که نو هست. لوسترها را جدا نمی کنم چون هم نو هستند و هم برای نصب آنها خیلی زحمت کشیدیم و در صورت در آوردن جایش روی سقف می ماند.

احتمال زیاد نیمه مبله اجاره بدهم خانه را. پرده ها و لوستر و .. بمانند.

ظرفشویی و چند تا چیز دیگر هم در آشپزخانه توکار هستند و همه نو که خیلی حیف می شود دست مستاجر

کلا خیلی زوووووووووووووووووووووور دارد رهن دادن خانه تهران برایم.

بگذریممممممممممممممممممممم

 فعلا در پروسه مهاجرت کامل تنها چیزی که واقعا قلبم را بدرد می آورد دوری از پدر و مادرم هست. اصلا دلم نمی آید که آنها را تنها بگذارم مخصوصا الان که تازه اولین نوه شان هم بدنیا آمده و می توانست این نوه دلخوشی خوبی برایشان باشد.

از این مساله که بگذریم سایر چیزها قابل تحمل و کنترل هست. با فروش این آپارتمان فعلی مان در تورنتو تصمیم دارم در یک محله دورتر خانه بگیریم که به این ترتیب از مادر همسری و جاری  دور خواهیم شد. در حال حاضر فاصله خانه ما تا منزل برادر همسری پیاده هشت دقیقه و تا منزل مادرش پیاده بیست دقیقه هست و با ماشین هم که دو دقیقه نمی شود و این اصلا خوب نیست به دلایلی که خوذتان می دانید.

اما اگر دور شوم حداقل این است که هفته ای یکبار می بینمشان و هرچه کمتر بهتر و تازه بدون قرار قبلی هم سرشان را نمی اندازند که بیایند و این مهم ترین حسنش هستهمسری هم نمی تواند مدام پیاده راه بیفتد و به بهانه حوصله سر رفتن مدام آنجا ها برود و آنها هم هی پرش کنند

 بعدازظهر همسری مواظب عسلی بود و من هم رفتم تنهایی بیرون می خواستم برای خودم کمی خرید کنم و کمی به سرم باد بخورد. به یک مرکز خرید که سر خیابانمان هست رفتم. در آنجا یک مغازه هست به نام "winners " که در تمام کانادا شعبه دارد و حسن آن این هست که تمام مارکهای مختلف را در یکجا دارد و در بین آن می توانی خیلی چیزهای خوب پیدا کنی و از لباس دارد تا اسباب بازی و چمدان و لوازم ورزشی و آرایشی و ... خیلی بزرگ هست و خوشبختانه یکی از شعبه هایش نزدیک ماست. اینجا جایی بود که زمستان من و دوستم وقتی حوصله مان سر می رفت با هم و با دخترش می رفتیم ومی چرخیدیم و خریدی می کردیم. گاهی هم با مامان میرفتم. امروز که تنهایی رفتم جای مامانم و جای دوستم حسابی خالی بود و مدام به یادشان بودم.

خلاصه که دنبال یک شلوار بودم چون الان سایزم یک طوری شده که شلوارهای قبلی یا برایم تنگ هست و یا گشاد. کلی گشتم و کلی هم پرو کردم و دوتا دامن خریدم ( یکی مشکی و یکی سرمه ای )و یک شلوار طوسی. آمدم خانه اما فکر کنم فردا بروم و دامن سرمه ای را پس بدهم. زیاد برایم کاربرد ندارد.

خوب با این دامن و شلوار می توانم کلی ست کنم چون بلوز زیاد دارم.

برای شنبه هم جاری دوستانشان را دعوت کرده و ما راهم دعوت کرده. دوشنبه هم تولدش هست حالا نمی دانم منظورش مهمانی تولد بوده یا نه؟ چیزی نگفت! حالا برایش کادو ببرم یا نه؟!! حوصله دوباره خانه شان را رفتن هم ندارم!!  کادو برایش چیزی کنار گذاشته ام. یک ست انواع کرم مرطوب کننده دست و دو مدل سوهان ناخن و قطره ناخن هست ( ۷۰ دلار قیمت اصلی اش بود و اگر دو ست می خریدم تخفیف داشت و اگر سه تا می خریدم ۱۶۰ دلار می شد و من هم سه تا خریدم) یکی برای خودم و یکی  هم به دوست دختر برادرم هدیه دادم ویکی هم برای تولد جاری کنار گذاشتم

برای مهمانی اش شاید دامن مشکی جدید را بپوشم با یک بلوز سیلک قرمز که کریسمس و زمان بارداری خریدم. به نظرتان خوب هست؟ یک جور دیگر هم می توانم بپوشم. یک بلوز سیلک نقره ای با دامن قرمز بپوشم. کدام بهتر هست؟!! نمی دانم یک از این دوتا را می پوشم.

راستی اگر تهران آمدم شاید یک قراری بگذارم چندتا از دوستان وبلاگی ام را ببینم. دوست دارم که قبل از برگشتن یک بار هم که شده ببینمشان.

دارم به سمت چاقی می روم! کیک و پنیرهای پرچرب و کلی خوراکی های پر کالری می خورم و احساس می کنم که رانهایم دارد چاق می شود. در دوران حاملگی کمتر چاق می شدم!!!

راستیییییییییی آخر هفته سه تایی رفتیم به شهر برادرم. مهمانی سال نو ایرانیان در آنجا بود و یک سالن بزرگ را گرفته بودند و شام و دسر و بزن وبرقص. همه هم درکترر و مهندس بودند چون کلا آن شهر یک شهر دانشگاهی هست و نزدیک ۵۰۰ تا ایرانی بودند در آن سالن و همه آدم حسابی و تحصیل کرده. یعنی یا دانشجو بودند و یا استاد دانشگاه و آدم کلی کیف می کرد از دیدن این همه آدم حسابی در یکجا و کلی مایه افتخار بود.

دوستان برادرم ( دانشجویان) را بعد از یکسال دیدم کلی پارسال من و همسری باهاشون دوست شده بودیم و همه مشتاق دیدار عسلی بودند. عسلی را هم بردیم و زمان بزن و برقص از بس صدا بود در گوش عسلی پنبه قرار دادیم و در یک سالن دیگر نگهش داشتیم و برادرم نوبتی عسلی را می گرفت تا من وهمسری هم برویم برای رقص. دوست دختر برادرم خیلی سعی دارد که هوای من ر اداشته باشد و مدام مواظب هست. در کل ازش خوشم می آید دختر با اراده و دست و پا داری هست والان هم دانشجوی دکتری هست. برادر من هم که درسش تمام شد والان تدریس می کند در دانشگاه و یک کراواتی که من برای فارغ التحصیلی اش بهش داده بودم را زده بود و مدام شیطونی می کرد که آیا شبیه دکتر ها شده ام؟!!! حالا اینها همه دکتری در رشته های مهندسی هستند نه پزشک.

خیلی به من و همسری خوش گذشت  وشب هم منزل برادرم ماندیم و در واقع اولین سفر کوتاه عسلی بود این سفر یک روزه ما و من هم از حال و هوای زایمان وبچه داری در آمدم. برای روحیه ام خیلی خوب بود و تمام هم مهمان برادرم بودیم. صبحش هم ما را به یک جایی برای صبحانه برد که نان های به روش ایتالیایی پخت می شد و خیلی تازه و خوشمزه نان را انتخاب می کردی و با مربا وعسل و پنیر که حاضر بود می خوردی.

عسلی هم خوشبختانه همکاری کرد و بسیار بچه خوبی بود در آن دو روز.

فکرم بدجور درگیر این مساله مهاجرت و این چهار سال و دوری مامان و بابا هست. صدبار این را تکرار کردم حالا شما هم پیش خودتان می گویید چه بچه ننه  اما به خدا اگر جای من بودید همین احساس را داشتید. اینجا خوب هست. شرایط من خوب هست اما غربت و دوری از خانواده یک چیز دیگر هست که قلب را بدرد می آورد. به خدا راست می گویم و ازسر شکم سیری غر نمی زنم.

 خداراشکر همه چیز خوب هست ولی استرس درونی من بیداد می کند و مدام دلشوره دارم.

نمی دانم به دلیل استرس مهاجرت و یا چیزهای جانبی دیگر هست .شیرم دارد خشک می شود دیگر خیلی کم شده است و هر چه هم می دوشم حدود ۳۰ سی سی می شود!!! چکار کنم؟؟؟

آیا اگر کم شود دوباره امکان دارد زیاد شود؟ با اینکه این قرص های شیر را هم مصرف می کنم روزی ۹ تا اما الان شیری ندارم و طفلکی عسلی شیر خشک دارد می خورد

چقدر پست امشب طولانی شد. یک ساعت و نیم گذشته و همسری هنوز از منزل برادر محترم برنگشته لجم می گیرد از این یواشکی صحبتهایشان

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 6:53 توسط رزماری|

زندگی گاهی اوقات آنطوری که در ذهنمان تصور می کردیم پیش نمی رود. گاهی اوقات اولویت ها بخاطر یکسری مسائل تغییر می کند و آدم در مسیری می افتد که جریان آن مسیر او را می برد به سویی که تصورش را نمی کرد!

چهار سال پیش که زمان مصاحبه برای مهاجرت کانادا ما بود خیلی شوخی شوخی رفتیم و قبول شدیم از طریق تخصص اقدام کرده بودیم . دو سال  پیش هم که برای لندینگ آمدیم هم شوخی شوخی بود. آمدیم که آمده باشیم. مانند سفرهای دیگری که کشورهای دیگر می رفتیم و گردشی بود م سیاحتی مضاف بر اینکه کلی هم فامیل داشتیم کانادا. آمدیم و برگشتیم ایران. چند مرتبه در این دو سال تا اینکه من باردار شدم و با همسری تصمیم گرفتیم که جوجه حتما آنجا بدنیا بیاید و اینچنین مسیرمان تغییر کرد.

تصورم بر این بود که پس از زایمان و آماده شدن مدارک جوجه که حالا عسلی هست برمی گردیم. درست هست اما ....

اما هیچی نشده زمان می گذرد و برای اینکه ما پاسپورتهای کانادایمان را بگیریم نیاز به پرکردن زمان در کانادا هست و این به معنی این هست که حداقل سه سال آینده را باید اینجا باشیم!!!

یک دفعه تمام ذهنیات من بهم ریخته ! سه سال اینجا ! دور از پدر و مادرم!!! چطور آخر حالا که عسلی که اولین نوه شان هست بدنیا آمده ما باید دور شویم؟!!  از آن طرف اداهای مادر همسری و جاری و اینکه سه سال دیگر باید آنها را تحمل کنم !!! تازه خدا می داند بعد از سه سال آیا بازخواهیم گشت یا ماندگار می شویم؟!!!

تکلیف خانه و زندگی تهرانم چه می شود؟ تمام آنچه با دقت و عشق در طول این سالهای زندگی مشترک جمع کرده ام. خانه مان که کلی بهش دلبستگی دارم. همه چیز؟!!! چطور می شود؟

لوازمم را بفروشم؟؟؟ هنوز کلی چیزهای نو دارم که تا حالا استفاده نشده!

تازه کلی داخل خانه خرج کرده بودیم. اتاق کار را تمام دیوارهایش را چوب کردیم و دریغ از یک روز در آن کار کردن من !!!

اتاق جوجه در تهران را که قبل از آمدنم به کانادا کلی کاغذ دیواری کردم و لوستر جدید و عکس های کارتونی و پرده و ... و حتی یک بار هم از آن اتاق استفده نشد!!!

لوستر هایم که یکسال هست گرفتیم و هنوز یک از آنها حتی روشن نشده است!!!!! و کلی چیزهای دیگر ....

کمی دلم می گیرد! یک دفعه ! تغییر به این بزرگی را پذیرفتن سخت هست اما چاره ای هم نیست!!!

شاید حتی این آپارتمان پنت هاوس خودمان را در تورنتو بفروشیم و بجایش یک خانه ویلایی بگیریم تا عسلی راحت باشد و خودمان هم مستقل تر شویم. آپارتمان ابنجا شبیه زندگی در هتل هست. دل انگیز اما زیاد احساس وابستگی نمی کنی!!

فکرم مشغول هست. این تغییر بزرگی برایم هست مخصوصا دور شدن از خانواده ام از هم سخت تر خواهد بود.

نمی دانم ...........

شاید به تهران بیایم تا کارهای خانه را سرو سامان بدهم و یا اثاث را بفروشم و یا جمع کنم ....

زندگی اینجا را دوست دارم اما نه برای طولانی مدت به شکل یک سفر دوست دارم.

خواسته های سال 91 را می خواهم لیست کنم اما تمرکزم از بین می رود چون دقیقا نمی دانم چه می خواهم !!!

کمی بلند فکر می کنم اینجا. فعلا مهمترین چیز این هست که بتوانم مادر خوبی باشم و آنچه بهترین هست برای عسلی را فراهم کنم.

 خداوندا مرا آن ده که مرا آن به

نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 8:15 توسط رزماری|

امسال به لطف خداوند خانواده سه نفری ما برای اولین نوروز با وجود عسلی آماده  شد.

لوازم هفت سین را آماده کردم و آنقدر فرصت کم بود که تا نیم ساعت قبل از تحویل سال سفره حاضر نشده بود. همه چیز با امکانات کمی که برای هفت سین داشتم به خوبی و خیلی زیبا انجام شد. در تهران همیشه از چندین روز قبل همه چیز آماده بود!!!

امسال برای اولین بار سبزه گذاشته بودم با عدس که آن هم خیلی خوب رشد کرد و این سبزه مخصوص رایان عسلی بود. خیلی دلم می خواست خودم برایش سبزه سبز کنم که خدارا شکر موفق شدم وخیلی خوب شد.

به زمان کانادا زمان تحویل سال بعد از یک نصف شب بود وبه زمان تهران ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه صبح. عسلی که خواب بود و من هم تندی دوش گرفتم و با موهای خیس سر سفره نشستم. بابای عسلی هم خواب و بیدار بود.

اولین نورزوی بود که کلا از خانواده پدری خودم دور بودم. همیشه حتی در صورتی که برنامه سفر داشتیم از دوم فروردین راهی می شدیم. برای مامان و بابای من هم از همه سخت تر بود امسال چون هیچ کدام از فرزندانشان ایران نبودند امسال. تقدیر اینجوری هست و خواست خداست.

برای عید دیدنی هم منزل پدر وبرادر همسری رفتیم و منزل خواهر دوستم.

من در روز اول فروردین ویزیت دکتر زنان داشتم !!! خونریزی ام ادامه داشت و تازه مشخص شد که یک تکه کوچولو لخته از جفت درون رحمم باقی مانده بود که دکتر خارجش کرد و روز اول نوروز دردناکی داشتم! خوشبختانه دکتر متوجه شد و خارجش کرد و دلیل خونریزی و ضعف و کم خونی من هم مشخص شد.

برای سال نو حسابی تیپ زدم. راستی یک کتی اینجا خریده بودم از مارک RALF  LAUREN   که خوب می دانید چه مارک خفنی هست. پارسال زمانی که تخفیف داشت خریده بودم و قیمت اصلی کت 400 دلار بود به عبارتی با دلار فعلی تبدیل ( 800 هزار تومان) و من آن را نصف قیمت خریده بودم که باز هم گران بود اما دوستش داشتم. این کت را برده بودم تهران اما مناسبتی که آن را بپوشم پیش نیامد و از همسری خواسته بودم که آن را برایم برگرداند که همینجا امسال بپوشم هنوز هم مارک و قیمتش بهش وصل بود. یک کت با زمینه سفید و طرح شلوغ از ترکیب رنگها سرمه ای –قرمز – زرد و ...

حالا همسری آمد اما چمدانش نیامد و کت من درونش بود !!! دو روز بعد از هواپیمایی زنگ زدند که یک نفر گویا اشتباهی چمدان ما را برده است و برایمان نصف شبی آوردند و تحویل نگهبانی ساختمان داده بودند خلاصه لباسم به سال تحویل نرسید اما به عید دیدنی خانه جاری رسید و اصل هم همان بود. آنقدر تیپ  شیکی زدم که نگووووووووووووووو. برای کتم  در فکر یک دامن قرمز بودم اما دامنی که می خواستم هیچ موقع پیدا نمی شد. اما یک دفعه اتفاقی  یکی پیدا کردم که کلی بهش آمد.

رفتیم منزل برادر همسری و جاری چشم هایش در آمد چون خیلی زیادی شیک کرده بودم و انتظار این تیپ رسمی را از من نداشت. هیکلم هم خوب نشان داده می شد در این لباس چون دامن کوتاه بود و با جوراب رنگ پا پوشیدم و ان کفش قرمز اکو که قبلا خریده بودم و یک کیف بربری و یک بارانی قرمز گوجه ای.

اگر بشود برایتان عکس می گذارم.

از آنجا هم منزل پدر همسری و مادر همسری هم طبق معمول به ما هیچ عیدی نداد فقط برای جوجه یک لباس خریده بود! با یک ایران چک 50 تومانی ( در کانادا ایران چک به چه درد می خورد؟)!!!!

 اما به پسر جاری یک لباس و یک سکه داد که نمی دانم چه سایزی بود سکه اش!!!! ( طبق معمول فرق گذاری)!!!!

عکس سفره ام را در ادامه قرار خواهم داد.

سال نو همگی مبارک باشد .برای همه شما بهترین ها را در سال جدید آرزو دارم. می بوسمتان

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 23:26 توسط رزماری|

سال جدید و قالبی جدید

همسری دیشب برگشت اینجا و بالاخره خانواده سه نفری ما دور هم جمع شد. کلی کار باید انجام دهیم از خانه تکانی گرفته تا خرید یک چیزهایی برای هفت سین.

به همسری سفارش یک مقدار آجیل و شیرینی داده بودم از ایران که برای عید داشته باشیم. تمام شیرینی هایی را که خواسته بودم عوضی گرفته !!!!! چرا آقایون دقت تو این چیزها ندارند!!! دو مدل شیرینی که اصلا خوب نیست برای عید را گرفته که کلی هم سنگین بودند!!

راستی یکی از چمدانهایش هم نیامده!!! امان از این هواپیمایی ها!! تازه کی. ال.ام جز هواپیمایی های خوب هست!!!!

از بابت نگهداری عسلی با وجود همسری خیالم راحت هست. کمی باید ریلکس بکنم این روزها

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 19:39 توسط رزماری|

نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار...

گرچه در این روزگار، جامه رنگین نمی پوشی به كام باده رنگین نمی بینی به جام نُقل و سبزه در میان سفره نیست جام ات از آن می كه میباید تهی است ...

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

 ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار...

 

پروردگارا، در این روزهای پایانی سال، به خواب دوستانم آرامش، به بیداریشان آسایش، به زندگیشان نشاط، به عشقشان ثبات، به عهدو مهرشان وفا، به عمرشان عزت، به رزقشان برکت و به وجودشان صحت عطا بفرما... آمین

سال ۹۰ هم روزهای پایانی را طی می کند و من در فکرم روزها و هفته هایی را که گذشت و فراز و نشیب هایی این سال را در روز روز زندگی ام مرور می کنم که چه سالی برایم بود؟ من چه کردم؟ تا چه اندازه به خواسته هایم رسیدم؟

در کل سال خوب و پر از تلاشی برای من بود. مهم ترین خواسته ام که نی نی بود با وجود عسلی رنگ زندگی گرفت و برای وجود و حضورش در زندگی مشترکمان خدا را هزار مرتبه شکر می کنم. اما خوب با سختی های دوری مدام از همسری و در کشوری دور و تنهایی امور را جلو بردن سخت و چالش برانگیز بود.

در زمینه کاری اصلا پیشرفتی نداشتم بر خلاف تمام سالهای گذشته!!!

به خودم هم خیلی کم رسیدم در این سال و نه ورزشی و نه کار خاصی برای سلامتی خودم

اوایل سال با دوره مجسمه سازی که رفتم خیلی راضی بودم.

کلی خواسته برای سال جدید دارم اما می دانم که خیلی از آنها تحت الشعاع تصمیم من و همسری در خصوص زندگی سال آینده مان قرار خواهد گرفت برای همین دلشوره دارم و نگران آینده مان با وجود این تغییر بزرگ هستم.(بعدا در صورت جدی شدن می گویم).

شاید یک لیست از خواسته هایم مثل سال قبل بگذارم.

***********

راستی چهارشنبه سوری را چطور گذراندید؟ خوش گذشت؟

من هم همراه عسلی یک کوچولو بیرون رفتم. ایرانیان در یک جایی نزدیک ما جمع بودند که موزیک بود و نه آتش پریدن. اینجا از آتش وحشت دارند. من شب از روی شمع هایی که خودم روشن کردم در خانه پریدم

هفت سین ها در چه حالی هست؟ من که هنوز کاری نکردم

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 21:16 توسط رزماری|

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 22:9 توسط رزماری|

 هفته گذشته رایان عسلی ما  یک ماهش شد.  هنوز مامانم اینها بودند و ما هم برایش تولد کوچکی ترتیب دادم و چند تایی هم مهمان دعوت کردم. چون بابایی عسلی نبود برای همین خانم های فامیل را که اینجا هستند با بچه هایشان دعوت کردم ( شامل مامان همسری و جاری و دختر دایی همسری و خواهر دوستم که برایم قبلا مهمان  گرفته بود و یکی دیگر از دوستانم که نتوانست بیاید و مامان خودم و خودم با بچه های آن سه مهمان دیگر).البته آقایان هم قرار نبود باشند اما شب امدند و مهمانی قاطی شد. ( بابا و پدر همسری و برادرش)

 مامان و بابا هم خیلی کمکم کردند هم برای تدارکات خوراکی ها هم برای تزئین خانه. کلی چیزهای دکوری گرفتیم که اینجا فراوان هست.

همه دکورها را برای تولد یک ماهگی درست کردیم و برایش یک کیک خوشمزه هم گرفتم که حالت موس توت فرنگی بود.

قرار بود مهمانی عصرانه باشد که به خواب بچه ها صدمه نزند و گفته بودم ۴ تا ۶. اما هم دیر آمدند و هم نمی رفتند و عسلی حسابی خسته شد و خودم ومامان هم همینطور چون ما بی خوابی هم داشتیم و خسته بودیم.

برای عصرانه هم سالاد الویه و آش رشته و انواع سبزیجات و پاپ کورن و بستنی و کیک و شکلات داشتیم.

غیر از شمع یک برایش یک فشفشه ستاره هم گرفته بودم که به محض روشن کردن آن آژیر های آلارم آتش ساختمان به صدا در آمد و خیلی مهیج شده بود اوضاع و برای همین عکس های خوبی عسلی با کیکش ندارد

ماه آینده را به امید خدا فقط عکس می گیرم و کیک چون عسلی در مهمانی خسته می شود.

چندتا عکس درادامه مطلب هست و تشکر از معرفی سایت آپ عکس آزاده جون و آتی جون


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 21:38 توسط رزماری|

می خواستم چند تایی عکس آپ کنم اما تمام سایت هایی که من می شناسم فیلتر شده !!!

لطفا اگر سایتی سراغ دارید معرفی کنید. تشکرررررررررررر

 

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 6:12 توسط رزماری|

سلام سلاممممممممممممم

بعد از کلی زمان دوباره برگشتم. البته الان نصف شب هست و عسلی خوابیده و من هم از خستگی بی خوابم و آمدم پای نت و اینجام و احساس خوبی دارم که دارم تایپ می کنم.

عصری داشتم به این مدت فکر می کردم که زندگی عجب بازیها دارد و چطور می شود که شرایط طوری شود که بخاطر مشکلاتی که شریک کاری همسری پارسال ایجاد کرد همسری دیگر مجبور شده خودش مدام به کارها مستقیم نظارت کند و همین جریانات با دوران بارداری من مصادف شد و حدود ۴ ماه من وهمسری در کل این دوران از هم دور بودیم و طفلکی همسری با این راه طولانی و هزینه بالای بلیط ها مدام در رفت و آمد بود و من هم اینجا در این دوران که هر خانمی بیشتر از هر زمانی به همسرش نیاز دارد تنها بودم. با این هدف که عسلی حتما در اینجا بدنیا بیاید تا برای آینده اش بهتر باشد.

خدا را شکر که این هدف ما به نتیجه رسید و عسلی به سلامت اینجا بدنیا آمد. الان باز هم با نبودن همسری برای من شرایط دشوار هست چون استراحتم کم هست و ته دلم استرس دارم و همین مساله روی شیرم اثر دارد. همسری هم دور و تنها و در حسرت این روزهایی که عسلی بزرگ می شود و او از دیدن این لحظات خاص فعلا محروم هست.

به هر حال برای رسیدن به یک هدف باید خیلی چیزها تحت الشعاع قرار بگیرد و برای ما هم همینطور بوده است. اما به نظرم ارزشش را کاملا داشته و از این بابت خوشحالم و خدا را شکر می کنم

من هم دیگر به مامان شدن دارم عادت می کنم. مخصوصا توی این چند روزه که مامان و بابا هم نیستند حسابی روی پای خودم بوده ام. اولش استرس داشتم که شاید تنهایی از پس اوضاع جدید بر نیایم اما الان می دانم که می توانم و خوب هم می توانم.

مامان همسری هم چند باری کمکم کرده در آرام کردن عسلی در کل اما در کار خانه و دیگر کارهای عسلی خیرررررررررررررررر

*************

برای عید عدس خیس کردم تا برای خودمان سبزه درست کنم. بار اول هست این کار را می کنم و امیدوارم که درست شود

دارم فکر می کنم که با امکانات اینجا چطور یک هفت سین خوشگل درست کنم؟ عید اول عسلی هست و دوست دارم خاص باشد اما امکانات دکوری و هفت سینی اینجا خوب نیست !!! حالا تو فکرم هنوز

تصمیم دارم که موهایم را دو درجه روشن تر کنم. و لابلایش هایلایت کنم و تصمیم دارم خودم این کار را بکنم. چون اینجا آنقدر رنگ موهای خوشرنگ و متنوع هست که آدم همش هوس می کند موهایش را خودش رنگ کند. حالا در حد تصمیم هست.

هنوز نتوانستم تمرکز کنم که خواسته هایم برای سال ۹۱ چه هست؟ یک چیزهای پراکنده در سرم هست اما باید تمرکز کنم و ثبتشان کنم تا ببینم کدامشان محقق می شود؟

امیدوارم که این سال اژدها ( نهنگ ) سال خوبی برای همه شما و ما باشد که اول با سلامتی و ارامش توام باشد و بعد هم همه به خواسته های معقولشان برسند به امید خدا

من دوست داشتم که عید ایران می بودم اما مدارک عسلی هنوز حاضر نیست و به محض آماده شدن مدارک من برمی گردم. امیدوارم هر چه زودتر.

می دانم که سال جدید یک سال پر تغییر در زندگی من خواهد بود. امیدوارم که توان رویارویی و قبول آن را داشته باشم ( بعدا در این باره بیشتر توضیح می دهم- هنوز مطمئن نیستم از بابت آن)

***********

عسلی امروز وارد پنج هفتگی شد و من باورم نمی شود که روزها چقدر تند و تند می گذرد. حال عمومی خودم بهتر است اما هنوز ضعف دارم و احتیاج به استراحت که فعلا امکانش نیست

***********

شلوار هایم هیچ کدام اندازه ام نیست یا کوچک هستند و یا بزرگ سایزم اصلا مشخص نیست. در کل اضافه وزنی محسوس ندارم اما عجیب که سایزم فرق کرده!!!! شاید هنوز ورم دارم!!!

دلم از آن گلدانهای گل که دم عید در ایران می فروشند می خواهد اسمش را بلد نیستم. همان ها که بنفش و سرخابی و ... هستند و مخصوص عید. + دلم شب های آخر اسفند تهران را می خواهد با جنب و جوش مردم و شلوغی ها

من هیچ موقع برای عید لباس نو نمی خرم. این کار را دوست ندارم. آدم احساس بچه بودن می کند اما در کل باید فکر یک شلوار باشم که اندازه ام باشد.

عسلی را که دکتر برده بودم همه اش شلوارم از پام می آمد پایین تصورش را بکنید

دلم یک عید خوب و یک عیدی خوب می خواهد

راستی ها همسری به من هیچ کادویی نداد بعد از تولد عسلی به نظرم باید یک چیز خوب برام می گرفت اما چرا نگرفت؟؟؟؟!!!!

مامانم انگشتر ازدواج خودشان  ( یک انگشتر یاقوت کبود با نگین های برلیان) را به عنوان هدیه ویژه به من داد. اگر در آینده دختر داشتم من هم به او خواهم داد اما به عروس نمی دهم  ( کمی مادر شوهر بازی در بیاورم)

اما همسری چرا بهم کادو نداده؟ رسم هست؟ نیست؟

توی کتابهای رمان  که خوانده ام رسم هست

دارم تک تک وبلاگهایی را که در خواندنشان عقب مانده ام می خوانم.

زود دوباره برمی گردم......

راستی کلی ماجراها با مادر همسری داشتم این چند روز اگر فرصت کنم بعدا می نویسم.

فعلا شب بخیر تا عسلی خوابیده من هم بخوابم

نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت 8:15 توسط رزماری|


آخرين مطالب
» آماده شدن برای جمع و جور کردن!
» روزهای شلوغ
» اردیبهشت من
» تهران تهران من آمدم
» آخر چی بگویم
» شمارش معکوس تا تهران + کله هویج + خداحافظی موقتی
» به خانه برمیگردیم
» این روزها
» پایان نوروز و ...
»

Design By : Pichak